صميميت

دو تا دوست صمیمی بودند، هیچ چیز و  هیچکس نمی تونست بین این دوتا رو بهم بزنه، پریسا و ساناز تصمیم داشتند همیشه و همه جا باهم برند و باهم باشند.باهم درس می خوندند و تلاش برای اینکه پشت دیوار کنکور نمونند.ولی از شانس پریسا پدربزرگش فوت کرد، کسی که خیلی دوستش داشت و به عشق اون به خونه بابابزرگش می رفت با این حال تو این لحظات ساناز تنهاش نمی ذاشت و بهش سر می زد و مجبورش می کرد تا باهم درس بخونند تا اینکه روزی که منتظرش بودند اومد، پریسا قبول شدو ساناز اسمش تو اسم قبولی ها نبود، پریسا با اینکه می دونست بهترین موقعیت زندگیش ادامه تحصیلشه ولی به خاطر ساناز به همه علایقش پشت کرد تا دوستش تنها نمونه. پریسا تا دوسال از کنکور دادن محروم شد. وبا ساناز به دنبال کار گشتند. اگه موقعیت کاری خوب هم پیش می آمد پریسا به خاطر ساناز قبول نمی کرد آخه باهم عهد بسته بودند که هر دو باهم در یکجا مشغول به کار بشن. ولی امان ازدورویی، ساناز مشغول به کار شده بود و یادی از پریسا نمی کرد، وقتی ازش سوال می کرد که کجا کار می کنه یه چورایی دست به سرش می کرد ، پریسا بعدها از یکی از دوستای دیگش متوجه شد که داره از یک بچه ای در یک منزل پرستاری می کنه.

بماند که همون بچه شد مقدمات یه کار دولتی براش شد ، آخه پدر اون بچه ساناز رو به یه اداره دولتی معرفی کرد و آینده ساناز از لحاظ کاری عالی شد. حالا سالها از اون موضوع می گذره و پریسا داره زندگیشو تو تنهایی میگذرونه، نه تونست درسش رو بخونه ، نه تونست کاری رو که آرزوشو داشت انجام بده، نه همسری لایق برای خودش داشته باشه. پریسای که از نظر درسی و هنری دختری بود که همتا نداشت وهمه در آرزوی موقعیت اون بودند.

حالا پریسا متوجه شده چقدر فرصتهاشو به راحتی از دست داده ولی چه فایده ، همش به این فکر میکنه که چه جوری میتونه این فرصتهای از دست رفته رو جبران کنه ، با اینکه می دونه بی فایده ست ولی باز به دنبال راه حله. همیشه آدمها چوب حماقت و بی فکری خودشون رو می خورند و وقتی متوجه می شن که دیگه خیلی دیره.خیلی دیره...............................افسوس و صد افسوس

فقظ میتونم بگم که امیدوارم خدا رحمتشو از ما دریغ نکنه و شانسی یا بهتره بگم امیدی نو سر راه پریسا که احساس می کنه از هر تنهای تنهاتره بذاره ،تا پریسا هم طعم لذت بخش زندگی رو حس کنه.

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٤


شمع

شعله گفت کاش روزی به شمعدان می رسیدم. شمع بدون اینکه حرفی بزند، ذره ذره آب شد تا شعله را به آرزویش برساند.

من که همیشه شمع بودم امیدوارم که شماها شعله باشید....

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩


آخرين صدا

تقدیم به کسی  که در تک تک لحظه هایم جاری است....

روزی که آخرین نگاهت را در چشمانم انداختی را فراموش نخواهم کرد...

روزی که با گرمای دستانت، دستان سردم را به رسم محبت لمس کردی را فراموش نخواهم کرد...

روزی که صدای نفسهایت در گوشم طنین انداز بود را فراموش نخواهم کرد...

روزی که به من با صفای همیشگیت که اکنون رنگی به خود ندارد گفتی از خدا تمنای رفاقتی ابدی برایمان می خواهی را هرگز فراموش نخواهم کرد...

آخرین باری که صدای گرمت، گرمابخش وجودم بود و در تکه تکه ذهنم جاری گشت را فراموش نخواهم کرد...

دلم ابری بود و چشمانم همانند باران بهاری می بارید...و من با خود می اندیشیدم، آری می اندیشیدم که آیا کسی جز تو می تواند در جاده زندگی همسفر لحظه لحظه هایم باشد...

اما افسوس که تو در فصل شکوفه ها برای همیشه ترکم کردی و رفتی تا من هماره بر مزار خاطرات فصل برفیم اشک بریزم...خیال مکن که خیالم تهی از خیال توست...نه، هرگز!!! فقط به حرمت متانت غرورمان است که سکوت می کنم، سکوتی به اندازه تمام فرداها و آن قدر بی صدا می مانم که شاید تو دوباره در فصل شکوفه ها برگردی و برای همیشه به کنارم بیایی و تا ابد در کنارم بمانی.....

کسی که همیشه به یادت هست و می ماند... و در انتظار طلوع دوباره توست...فریبا

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۱


بازگشت

سلام دوستان عزیز

از اینکه تو این چند وقته نتونستم آپدیت کنم از همتون عذرخواهی می کنم. راستش بخاطر جابجایی و کارهای پیش اومده دیگه وقتی برام نمی موند که بتونم به شما دوستای عزیز سر بزنم و آپدیت کنم. قول نمی دم ولی سعی می کنم حتما جبران کنم. با آرزوی موفقیت و شادکامی برای همه شما دوستای خوبم که به یاد من بودید و برام پیغام گذاشتید.

دوستدارتون فریبا

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۱


چند تا دوسم داري ؟

چند تا دوسم داري ؟

هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم.

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۱


بهانه

بهانه ای برای زیستن می خواهم، بهانه ای برای دوست داشتن و عشق ورزیدن، بهانه ای برای خندیدن.

بهانه، بهانه، بهانه... بهانه ای که بیشتر انسانها به دنبالش هستند، بهانه ای که در این عصر یخی به سختی به دست می آید.

بهانه ای که در چند قدمی ما است، آری اگر خوب بیاندیشید بهانه در چند قدمی ما است. بهانه ای که توسط حصار زندگی استتار شده است. اگر خوب به اطرافمان نگاه کنیم و درست بیاندیشیم به این حقیقت می رسیم.

منی که دارم این حرفها را می نویسم، خود نیز در حصار زندگی دچار تزلزل می شوم، نگرانی و تشویش تمام وجودم را دربر می گیرد. ولی خوب که می اندیشم بشتر به این حقیقت می رسم که بهانه برای هر چیز در وجود خود انسانهاست.

بهترین بهانه برای زیستن "زندگی" است، آری زندگی بی حصار بهترین بهانه برای زیستن است.

آری همیشه در وجود آدمها و زندگیشان مشکل هست، شکست است، ولی اینها دلیل کافی برای گذر از بهانه ها نمی تواند باشد.

آری نمی توان از این بهانه بزرگ گذر کرد و زندگی را نادیده گرفت. با بهانه ای شیرین و دلچسب دیدمان به زندگی بهتر می شود

و از زندگی که خود بهانه ای برای زیستن است لذت می بریم.

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٩


تو.........

تو به رسم مهربانی به من نگاه کن، تا من به حرمت نگاه مهربانت به تو لبخند بزنم.

تو برای دل من آهنگی بساز، تا من به مقدس بودن آهنگت آواز بخوانم.

تو به خاطر من خطی بنویس، تا من به پاکی خطت جمله ای پراحساس بسرایم.

تو به زیبای همه نیکیهایت  از خطاهای من بگذر، تا من برای سپاس از همه نیکیهایت به تو مهر بورزم.

تو برای آسمان من ابر باش، تا من برای ابری بودنت قطره های باران شوم.

تو برای گلخانه وجودم بارانی شو؛ تا من برای آسمان بارانی تو رنگین کمان شوم.

تو به یاد همه خاطره هایمان مرا دوست بدار، تا من به پاس این دوست داشتن ها از تو مهربانم سپاسگزار شوم.

تو برای روزهای سرد زمستانی ام گرما بخش باش، تا من به تقدیر گرمایت،لحظه لحظه زندگیت را بسازم.

تو در تاریکی شب هایم ستاره باش، تا من به خاطر تو آسمان وجودت را نقاشی کنم.

تو برای من قاصدکی شادی آفرین شو، تا من پیام آور روزهای خوش زندگیت شوم.

تو را قسم می دهم به همه محبتها؛ به شیرین و فرهادها، به عهد و پیمانت وفا کن تا من به حرمت وفای تو راضی به مرگ باشم.

تو..................

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٠


سهم

هر کسی تو زندگی سهمی داره و دوست داره بهش برسه. منم از این حیات سهمی دارم و می خوام بهش برسم؛ولی هر چی سعی می کنم که سهمم رو از این زندگی بگیرم بی فایده ست. هر چی بیشتر تقلا می کنم بی نتیجه ست.

می خوام فریاد بزنم و حقمم رو، سهمم رو از این زندگی بگیرم.

زندگی سهم منو بده..................................

زندگی حقیقت من چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زندگی هیچکسی هم ندونه تو که می دونی؟ پس چرا منو هر روز بیشتر تشنه جوابت

می کنی؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٤


باتلاق ذهن

باتلاق ذهن

ذهنم به باتلاقی می ماند که  اندیشه های پراز فریادم را در خود فروبرده است. فریادهای که در بغض نشکسته ام مانده و مرا در کام خود کشیده است. هر چه تلاش می کنم تا از این باتلاق ذهنم رهایی یابم بیشتر فرو می روم، زمانی هم که سکوت می کنم می پوسم. تاب از چشمانم رخت بسته است و هوای ابری شدن دارد.

آیا کسی هست که باتلاق ذهن مرا به مردابی آرام مبدل کند و در این مرداب آرام گل نیلوفر من شود؟

آیا کسی هست که با من هم گام شود؟

آیا دستی گرم و پراز احساس است که دستان سرد و تنهای مرا بفشارد و دستانم را گرم کند؟

آیا دلی با محبت  راستین هست که دلی تنها و سرگردان را شاد کند؟

در این آیاها گم شده ام و فریادرسی نمی بینم.

می گویند خدا صدای دلهای شکسته را زودتر می شنود و به فریادشان می رسد، ولی چرا خدا صدای دل شکسته مرا نمی شنود و مرا اجابت نمی کند؟

وقتی دلی غم دارد و شکسته است، او را هیچ همدمی نیست و در تنهایی روزگارش را سپری می کند.

نمی دانم چرا وقتی دلی می شکند زیباترین چیزها در نظرش زشت و کریه می شوند، و هیچ چیز نمی تواند دل را آرام کند، و با هر تلنگری اشکها چون سیل روانه می شوند، گوئی خدا هم از آدم فاصله می گیرد.

آیا کسی پاسخ این آیاها و چراها را می داند؟

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٩


آدرس سایت

دوستان عزیز در این سایت زیر هر آهنگی بخواین می تونین دانلود کنید.

www.sarzamin.org

و در این سایت هر عکسی که بخواهی هست.عکس خوانندگان و بازیگرهای مشهور خارجی

www.pictures.golkadeh.com

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٧


خواستن

 من خواستم دوستت بدارم

 تو خواستي نابودم کني

 من نتوانستم .. تو توانستي

 کدام يک از ما بيگناه تر بود؟!!....

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٦


بهانه

تقدیم به زیباترین واﮊه زندگی

می خواهم از تو بنویسم ومی دانم برای از تو نوشتن بهانه ای نمی خواهم.

می خواهم برای تو بخوانم و می دانم خواندن از تو و برای تو،ترانه نمی خواهد.

تو خود بهتریم بهانه برای نوشتنی و قشنگ ترین ترانه برای خواندن.

تو را به الهه عشق سوگند می دهم که با من هم ستاره باشی، قلبم از انتظار لبریز است در اندیشه چارﮤ من باش.

برای دیدن چشمانت دلتنگم و طنین آهنگم سرشار از غم هجر است.

تو غریب آشنای منی، با من از شکوفه ها بگو، از لحظه های خالی از انتظار بگو.

بگو که مثل من سرشار از عشق پاکی، بگو که در این روزهای سرد و بی روح وجودت گرم و پر از احساس است. بگو که بعد از تاریکی شب، سپیدی روز در انتظارمان است.

نگو که برای با من بودن بهانه می خواهی، نگو که برای سرودن من غزلی عاشقانه می خواهی. نگو که برای سبز بودن و سبز اندیشیدن روزها را در انتظار سپری کنم.

نگو که برای بهاری شدن منتظر بمانم تا زمستان رخت بربندد. بیا تا در همین روزهای زمستانی بهاری بیاندیشیم و بهاری باشیم و بهاری بمانیم.

بیا تا برای با هم بودن، برای نوشتن از هم، برای خواندن هم،از بهانه گریزان شویم. و واﮊه انتظار و دوری را از لغت نامه ذهنمان خط بزنیم.

ای ستاره ای که نگاهت عشق را به هستی ام می افزاید، زیباترین لحظه های زندگیم را به پای پیش پا افتاده ترین دقایق زندگیت می ریزم تا بدانی دیوانه ترین عاشقم.................

بهانه 

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳


دل عاشق

 به نام اﷲ هستی بخش دلهای عاشق

همه چیز از لحظه ای شروع می شود که می خواهی یک اتفاق نو در زندگی پر از اتفاق تو رخ دهد. زندگی که با همه تلخیهایش دوستش داری، زندگی که هر بار خواستی تجربه ای نو همراه با کامیابی به دست بیاوری سدی سر راهت گذاشته است.

با این وجود می خواهم لحظه ای باشکوه را آغاز کنم و ترس را به وادی فراموشی بسپارم، با تردید وداع کنم و در نهایت آرامش به زندگی و تقدیر نامعلوم لبخند بزنم، می خواهم دل به عشقی جاودانی دهم، می خواهم عشق را کانون هستی و هدفم کنم تا هیچ اتفاقی نتواند تکانم دهد.

زندگی توﺃم با شادی بی انتها هست که آن را میهمان دلم می کنم.

نمی خواهم به دنبال گشودن گره های باشم که در زندگی نیست، زندگی گره نیست بلکه واقعیتی است که باید آن را تجربه کرد.

من سختی را می شناسم ولی اجازه نمی دهم که سدی در راه عشق و هدفم باشد، کامیابی را باور دارم و تنها فکرم این است که به کامیابی برسم.

می خواهم عشق راستین را در کنار تو تجربه کنم و مفهوم زیبایی را از توبیاموزم ای کسی که عشقی ماندگار می خواهی و زیبایی را در اندیشه زیبا می بینی.

تمام خواستنها اگر باایمان و یقین باشند به کامیابی می رسند، پس بیا همدیگر را در باورهایمان بگنجانیم و کامیابی را از آن خود بدانیم، تا  در راهی که قدم برمی داریم هیچ طوفان سهمگینی نتواند موفقیت را محو و نابود کند، زیرا که ایمان به کامیابی نیروی ضعیفی نیست که به سادگی در هم شکند.

در آخر می گویم اگر جسارتی کردم و بی اجازه خواستم به قلبت راه پیدا کنم به بزرگی دلت منو ببخش.

فریبا   

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٩


با هم بودن

با همه تلخیها؛ دیروز زیبا بود، امروز هم زیباست و فردا زیباتر هم خواهد شد.

بیایید تا دست در دست هم زندگی را بسازیم.

بیایید تا در کنار دل آزردگیهایمان مفهوم شاد بودن را هرچه بیشتر احساس کنیم.

بیایید چشمهایمان را با آب دیده بشوییم تا گلهای نرگس و اقاقیا را زیباتر ببینیم.

بیایید تا دلهایمان را از گرد و غبار کینه توزی و حسادت پاک کنیم تا عشق ورزی و دوستی احساس وجود کنند.

بیایید تا قلبهای زنگار گرفته را بزداییم تا جایی برای دوست داشتن هم داشته باشیم.

بیایید تا با هم تلخیها را دوست بداریم، تا تلخیها هم به شیرینی شهد گلها شوند.

آری اگر با هم باشیم و بدانیم در این دنیای مادی و پر از ماجرا بعد از پروردگار کسی هست که خالصانه دوستت بدارد و تکیه گاهی مطمئن برایت باشد، مصائب و سختیها رنگ می بازند و شادیها با معنا می شوند.

دوست عزیز با تو هستم، آری با تو.......... دوده های سیاه بیهودگی را از خود دور کن تا با هم به همه ثابت کنیم که ما هستیم و باقی خواهیم ماند.

فریبا 

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٥


قاصدک

دوست خوبم بعد از مدتها دوباره قلمم را به حرکت در آوردم و به خاطر تو می نویسم. امید دارم که خوشت بیاد. فریبا

قاصدکم سلام

قاصدکی که برای من پیام آور شادی بودی، سلام

قاصدکی که بر بام دل من نشستی، چرا قلبم را شکستی؟

چرا به دنیای غم آلود من سر کشیدی؟

و اینگونه از بام دلم پر کشیدی و رفتی؟

من که دست نوازش بر سرت کشیده بودم، چرا بی خبر از کنارم رفتی و از آن دیگران شدی؟

قاصدکم چرا رفتی و در دل آسمان از نظرم پنهان شدی؟

قاصدکم بگو کجایی؟ کجایی؟

چرا مرا بحال خود رها کردی و رفتی، چرا از من گریختی؟

قاصدک نازم چرا قهر کردی؟

بگو آخر چرا....؟

با رفتنت زندگی را برایم تلخ کردی، و غم رابه مهمانی دلم فرستادی.

بی تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد..........

قاصدک نازم با همه این حرفها هنوز دوستت دارم، برگرد، برگرد......

قاصدکم اگر برنگردی چگونه نوازشت کنم و..................

فوت

شادی من مثل شمعی روشن بود که با  فوت کودکی بازیگوش خاموش شد. حالا همه جا تاریک است و غم حکمفرماست.

در تاریکی همه جا ناامن است، در تاریکی پناهی نیست؛ همه چیز مبهم است.

حتی دستهای تو...

حتی دستهای گرم و پرمحبت تو....... 

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۳


قسمت

تنهاييم را با تو قسمت ميکنم
ولي بدان سهم کمي نيست
گسترده تر از عالم تنهاي من عالمي نيست
خداي من بر مگير خودستايي را که بيشک تنهاتر از من در زمين و اسمانت ادمي نيست
اي خدا انقدر غم دارد اين دلم که ديگر همدمي نيست
همواره چون من نه , فقط يه لحظه اي خوب به من بيانديش
تا ببيني که سخت تر از غم عشق غمي نيست
تنهايي مرتب به دلم مي كوبد
كه تا وبراني اش ثانيه اي فاصله نيست

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٠


نزدیک آی

نزدیک آی

بام را برافکن، و بتاب، که خرمن تیرگی اینجاست

بشتاب، درها را بشکن، وهم را دو نیمه کن، که منم هسته این بار سیاه.

اندوه مرا بچین، که رسیده است.

دیری است، که خویش را رنجانده ایم، و روزن آشتی بسته است.

مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان، که جدا مانده ام.

به سرچشمه "ناب"هایم بردی، نگین آرامش گم کردم، و گریه سر دادم.

فرسوده راهم، چادری کو میان شعله و باد، دور از همهمه خوابستان؟

و مبادا ترس آشفته شود، که ابشخور جاندار من است.

و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانه زیبای من است.

صدا بزن، تا هستی بپا خیزد، گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند.

ترا دیدم، از تنگنای زمان جستم، ترا دیدم

(سهراب سپهری)

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٦


تنها مردن

وقتی که دیگر نبود،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت،

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،

من او را دوست داشتم.

وقتی که اوتمام کرد،

من شروع کردم.............

وقتی او تمام شد.............من آغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن،

مثل تنها زندگی کردن است...............

مثل تنها مردن!!!!!!!!!!

منبع:مجله هفتگی

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٩


بی بال و پر پریدن

عادت

هر شب کنار خط خطی های کاغذی، فنجان لب پریده چایم نشسته است، در فکر زایش ممتد لحظه ها،

با هق هق شبانه ساعت به خواب می روم، انگار ناتوانی ام به توان دو رفته است.

اما مرا گریزی از اینها نبود، این چاره ای است که برایم گذاشتی "سلول انفرادی عادت! "

رفتن

کفش هایت پر از رفتن ، چشمانت پر از جاده های دور و کوله پشتی ات پر از حرفهای نگفته

به تو حسودی ام می شود.

چقدر خوب دستانت را به فاصله عادت داده ای، پاهایت را به رفتن های دور، لب هایت را به سکوت

و خاطره هایت را به فراموشی.

به تو حسودی ام می شود، تو که به داشتن قلب سنگی عادت کرده ای.............

خاطره

یادت هنوز در من باقی است و صدای قلبم طنین گام های توست که آهسته از من دور می شود........

بی بال و پر پریدن 

یک تکه نخ

یک تکه کاغذ

می شود بی بال هم پرواز کرد

مثل بادبادکها!!!!!!

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٩


مناجات

مناجات

ای معشوق ازلی

ای خدای تنهایان و بی کسان و بی مونسان، ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی، اگر بناست بسوزیم، طاقتمان ده و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده.

ای محبوب جاودانی! اگر نبود عطر حضور تو، در تعفن این لاشه های مردار چگونه تاب می آوردیم و اگر نیود گرمای دستهای تو، در این سرمای بی کسی چگونه سر می کردیم؟

ای معشوق ازلی! عموم آدمیان علی الخصوص مدعیان عاشقی، در مقوله عشق عوامند. الفبای سخت دوست داشتن را به ما بیاموز.

ای عزیز! آنچنان غریق دریای غربتمان مکن که به سمت هر خاشاک عاطفه ای دست نیاز دراز کنیم. پناه بر تو از تنهایی و غربت و بی کسی.

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸